تا ابد به قلم نسترن قلی زاده
پارت دوم :
نگام روی تصویر ثابت مونده بود. سرگیجهای خفیف دور سرم چرخید. دستم رو به دیواره فلزی آسانسور تکیه دادم.
حس میکردم زمین زیر پاهام کمی کج شده.
ذهنم با سرعتی سرسامآور شروع به ساختن سوال کرد؛
از کِی؟ با کی؟ یعنی حقیقته؟ آخه چرا؟
اما هیچ جواب روشنی وجود نداشت.
آسانسور ایستاده بود، اما من چند ثانیه یا شاید هم چند دقیقه همونجا موندم. جرأت حرکت نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم، اما هوا انگار به سختی وارد ریههام میشد.
انگشتم روی عکس دوم لغزید، اما قبل از باز کردنش، لحظهای مکث کردم؛ میدونستم با دیدن عکس دوم، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.
سکوت ساختمون، نور سفید راهرو و صدای خفیف تپش قلبم، همه دست به دست هم داده بودن تا اون لحظه رو کشدار و بیرحم کنن.
و من، میون رفتن و موندن، میون ندیدن و دونستن، فقط به صفحهای خیره بودم که قرار بود حقیقتی رو نشونم بده؛ حقیقتی که هنوز اسمش رو نمیدونستم، اما سنگینیش رو تمامقد روی سینهام حس میکردم.
بعد از کلنجاری طولانی با خودم، با انگشتی که میلرزید، روی عکس دوم کلیک کردم.
صفحه برای چند ثانیه تار موند و بعد تصویر آروم آروم جون گرفت؛ این بار نهتنها چهره دختر واضح بود، که فضای خونه هم مشخص بود.
قلبم همچین کوبید که فکر کردم صداش تو راهروی ساختمون میپیچه.
رویا بود. اسمش مثل خاری تو قلبم فرو رفت. همون دوست بهظاهر صمیمی.
همون که همیشه با لحنی دلسوزانه میگفت من و فرهاد به درد هم نمیخوریم.
همون که با اطمینان تکرار میکرد فرهاد لیاقت منو نداره.
لبخند تلخی روی لبم نشست. راست میگفت. اون چیزی میدونست… و من، احمقانه، ترجیح میدادم ندونم.
تو عکس، روی کاناپه مورد علاقهام نشسته بودن؛ همون کاناپه سفید رنگ چرمی که با وسواس انتخابش کرده بودم، همون که عصرهای خستهام رو در آغوش میگرفت.
دست فرهاد دور شونه رویا حلقه شده بود و سر اون با آرامش روی شونهش تکیه داشت.
هر دو مستقیم به دوربین نگاه میکردن و لبخند میزدن. لبخندی که حالا برای من چیزی جز تمسخر نبود. داشتن من رو مسخره میکردن. صدای خنده هاشون تو سرم میپیچید.
چشمهام روی جزئیات خونه لغزید. قاب عکس دیواری. آباژور گوشه سالن. میز عسلی کنار کاناپه. خونه خودم بود. خونه من بخت برگشته!
نفس تو سینهم حبس شد. انگار کسی گلوی منو از درون میفشرد. با شماره ناشناس تماس گرفتم.
خاموش بود.
دوباره گرفتم. باز هم خاموش.
چند ثانیه گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم تا شاید معجزهای رخ بده و صدایی پاسخ بده. اما هیچچیز نبود جز بوقهای کوتاه. از اون روز به بعد تا حالا، دیگه هیچوقت پیگیری نکردم. نمیخوام بدونم چه کسی عکس رو فرستاده بود.
چه فرقی میکنه؟
حقیقت، بدون اینکه اسم فرستندهش رو بدونم، کار خودش رو کرده بود.
با زحمت از آسانسور بیرون اومدم. پاهام سست شده بود، مثل کسی که ساعتها دویده باشه. راهروی ساختمون بیانتها به نظر میرسید. هر قدمم سنگین بود.
وقتی به در خونه رسیدم، نگام بیاختیار پایین افتاد. یه جفت کفش مردونه کنار در بود.
خشکم زد. فرهاد داخل خونه من بود.
کلید رو با حرکتی تند تو قفل چرخوندم. در رو باز کردم و محکم پشت سرم بستم؛ صدای بسته شدنش تو خونه پیچید.
کفشهام رو تو جاکفشی گذاشتم و مستقیم به سمت سالن رفتم. صحنهای که دیدم، بیشتر از عکسها توهینآمیز بود.
روی کاناپه، بیخیال و بیخبر، دراز کشیده بود. نفسهاش عمیق و نامنظم بود؛ بوی تند دود تو هوا معلق بود.
روی میز پر از خردههای چیپس و پفک بود، بستههای باز شده روی زمین افتاده بودن. قلیون گوشهای رها شده بود و ذغال نیمه سوختهش روی میز افتاده و گوشهای از چوب رو سوزونده بود.
لیوانهای لکهدار و خالی تو همه جا پخش بودن. خونهم دیگه خونه نبود. رد بیاحترامی روی همهچیز نشسته بود.
همونجا فهمیدم عکسها تازهن. نهایتاً برای شب گذشتهان. شبی که من برای دیدن خواهرم به همدان رفته بودم. شبی که فکر میکردم بعد از یه هفته ندیدن من، دلتنگم میشه.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
ممنون عزیزم دلم نظر لطفته❤️🙏🏻
۵ ماه پیشفرشته
0عالی بود❤️ گناه رها🥺 خیلی لحظه ی سختیه این لحظه🥺 دلم واسش سوخت🥺❤️
۵ ماه پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
😢😢
۵ ماه پیشندا
0واقعاً حیف که رهاباکسی مثل فرهادباشه ممنون قلمت پایدار
۵ ماه پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
🫠🫠
۵ ماه پیشنرجس
0رمانتون عالیه.
۵ ماه پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
ممنون نرجس عزیزم💕🫶🏻
۵ ماه پیشفاطمه
0فکر میکردم میتونم خودمو بگیرم اما وات ده هل ؟ تو خونه خودش ؟ این تراژدیه بچه ها ی تراژدی بزرگ چطور میتونه ؟
۵ ماه پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
🫠🫠
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فرشته
0چه قلم جذاب و زیبایی😍 خیلی ممنونم بابت این رمان فوق العاده زیبا، بانو جان❤️